هرچندگاهی یک فنجان

 

از کودکی دوستی می نویسم:

می گفت پنج ساله که بودم مادرم  برای  ترساندنم وقتی مطابق با میل  مادرانه اش رفتار نمی کردم  به "تندرستی" حواله ام می کرد . تندرستی نام  غول  خود ساخته ی بد قواره ی بی رحمی  بود که هم مرا از قندان و یخچال و صندوق خانه ی مرموز مادربزرگ دور می کرد  و هم اضطراب بیمار گونه ( نه! بیمار گونه  بی انصافی است) اضطراب افراطی مادرانه ی مادر را از اینکه فرزندش را به دست غول غیر قابل اعتمادی می سپارد و حواله می دهد بیدار نمی کرد .صدا کردن غولی بی شاخ و دم  که می آید و بی اعتنا به غلط کردم  گفتن هایم ، مرا باخودش می برد کابوس سالهای دورم بود . همیشه از غول تندرستی ترس داشتم .یادم می آید روزی  هنگام تماشای تلوزیون،مجری عصا قورت داده و نیمه کچلی که کت و شلوارش  هم خیلی آویزان بود  برای بینندگان  آروزی تندرستی کرد و من بودم که تا وسط حیاط  می دویدم و  از ترس فریاد می زدم و بعد یک ساعت کز کردم گوشه ی دوردست حیاط تا برنامه ی بی ملاحظه اش تمام شود و گورش را گم کند.

حالا هم که سی و اندی از عمرم می گذرد هنوز  تندرستی غول بی شاخ  دم و وهمناکی  ایست که  وقتی نامش را می شنوم کودکانه هایم می ترسد و مردانگی هایم می لرزد و فکر می کند .

واژه ها خودشان نیستند واژه ها هیچ وقت خودشان نبوده اند  . واژه های  همانی هستندکه برایمان گفته اند . ما واژه ها را آنگونه می شناسیم که دنیای اطرافمان  رنگ آمیزی شان کرده است . این را تعمیم می دهم به همه چیز این دنیا  و خودم. کودکی هستم که برای فهمیدن  معنای درست هر واژه اول  باید از بند ناف مادرش  جداشود و تا جدا نشود هیچ چیز را نخواهد فهمید . 

باید جدا بشود  از تن درستی  از یک سر و دو گوش ، از دیگ به سری ، از عمو خرناس ، از همه ی  وهمناک های دوران جنینی اش،  کودکی اش  و کودکی اش. و تا جدا نشود هیچ چیز را نخواهد فهمید. و تا آخر عمر  کز می کند گوشه ی حیاط  و کز می کند گوشه ی حیات .

....................................................................................


برچسب‌ها: کودکی, تندرستی, دوستان
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم فروردین ۱۳۹۴ساعت 9:25  توسط Masoud  | 

 

ما همدیگر را نمی فهمیم . این بزرگترین دردی است که  انسان مبتلا به آن است.
ما همدیگر را نمی فهمیم. درک نمی کنیم . اعتقادی به رعایت اخلاق نداریم مگر آنکه نفعی در آن برایمان باشد.ما اخلاق را یک ابزار نفع شخصی می دانیم. ما همدیگر را به عنوان یک کل متحد نمی فهمیم .این یعنی انسانیت را نمی فهمیم .انسانیت یعنی بدانیم و التزام داشته باشیم به اینکه انسان ها همه یکی هستند ،پیکرهایشان ،روح هایشان ،افکارشان، سلول هایشان ،دردهایشان یکیست .اخلاق چیزی جز پیوستن به جزء جزء پیکره ی  همه چیز نیست. این نگاه همه چیز را بی ارزش می کند و همه چیز را ارزشمند.

نمی دانم شاید انسان تکامل یافته تر از آنچه امروز هست رستگاری اش را در انسانیت ببیند و بخواهد . شاید راه درازی باشد تا روزی که ژن هایی پرداخته شوند و ژن هایی نهفته شوند . شاید انسان امروزی خیلی با سرانجام خیرش  فاصله داشته باشد . تصورش را بکنید  آینده گان،  ما را  اینگونه ببیند و قضاوت کنند : غارنشینانی که برای رسیدن به  زمین بیشتر و بنام آزادی و عقیده و دین و ناموس و شرف و هزار موضوع اعتباری خودساخته ی دیگر که همه شان  می دانستند بهانه است و پشتش  جاه طلبی و زر اندوزی و میل به قدرت و نژاد پرستی و کینه های دوران کودکی و غیره نهفته است به جان هم می افتادند همدیگر را با  هرچه که به دستشان می آمد تکه تکه می کردند . و بعد سالها به هم فخر می فروختند. انسان های اولیه ایی که دهها برابر  ما ژن پرخاشگری داشتند و  قسمت های خودمداری و خودمحوری اولیه و ثانویه ی آنها  رشدی غیر طبیعی کرده بوده اما بخش هایی از مغزشان که مسئول و ابزار درک خرد جمعی و خود آگاهی جمعی است  به اندازه ی کودکان چهارساله ی امروزی رشد داشته است  .

شاید روزگاری  از نسل مزخرف این انسان ها،انسانی هایی پا بگیرند که راه خلاصی اش را از رنج ها و درد ها و قید و بندها در پیوستن  ببینند و بخواهند . نمی دانم .شاید.

...................................................................................................

پی نوشت : حوصله ی نوشتن  نقل قول های روانشناختی نداشتم وگرنه کانال میزدم به  انسان گرایی و مکاتب وجودی و هستی گرا  و غیره .

...................................................................................................


برچسب‌ها: انسانیت, رستگاری, درک جمعی
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۹۳ساعت 9:36  توسط Masoud  | 

خوب می دانم که  افسردگی مدتیست که گریبانم را گرفته است. یک افسردگی متوسط چند هفته ایی که حالا کم کم دارد به روزهای نقاهتش نزدیک می شود . میل به کار را از دست داده ام و میل به ادامه ی فعالیت هایی که زمانی برایم لذت بخش می نمودند . صبح ها  به سختی از خواب بیدار می شوم ،اواخر روز  افت خلق شدیدی احساس می کنم ، اشتهایم را  تا حد  زیادی از دست داده ام .  امیال مردانگی ام کاهش محسوسی داشته اند . ساده ترین  امور روزمره ، اضطراب شدیدی را به روانم القاء می کنند .اضطراب در لحظه های روزمره ام جریان دارد، برای مسلمانان لیبی مضطربم . به جای آشوری های عراق می ترسم  به جای کردهای کوبانی نگرانی دارم. زودرنج شده ام ازدست دوستانم و خانواده ام بی دلیل دچار رنجش می شوم .  تمرکزم را رو مسائل از دست داده ام . گاه روزها  بیش از چند کلمه ی ضروری  با اطرافیانم حرفی نمی زنم ، زود خسته می شوم ، تاخیر دارم . غیبت دارم .  بی اعتنا شده ام ، بی اعتنایی های این روزهایم به مسائلی که قبلا مهم بودند برای اطرافیانم عجیب و غیر قابل قبول است .و عجیب ترو غیر قابل قبول تر این است که چگونه یک  روانشناس افسرده می شود . این را از همه ی کسانی که از حال و روزم خبر دارند بیش از یک بار شنیده ام . درک این موضوع ساده ی  لعنتی که  هر کسی ممکن است افسرده بشود  و لیسانس و فوق لیسانس و دکترای روانشناسی و روانپزشکی  هم شامل این همه ی لعنتی می شود انگار کمی سخت است . انگار آتشفشان ها خانه شان آتش نمی گیرد و اگر هم بگیرد حرارت پوستشان را نمی سوزاند  یا پزشک ها سرطان نمی گیرند یا اگر بگیرند زود خوب می شوند .اووف . بگذریم سعی کردم  دارو نخورم . سعی کردم  با مزخرفاتی که بلدم  جلوی پیشرفتش را بگیرم  و کم کم مهارش کنم نمی دانم چقدر کمتر شده است اما فکر می کنم امروز  صبح خلق بالاتری داشتم . بی پولی ام کمتر برایم نمود داشت . مشکل اسباب کشی های شب عید  به اندازه ی روزهای قبل آزارم نمی داد . و همینطور کمتر از دیروز و پریروز نگران جور نشدن اجاره ی خانه و دفتر بودم . با اینکه تغییری در شرایط عینی ام ایجاد نشده است اما آستانه ی تحملم اندکی بالاتر رفته است . نمی دانم ،شاید بالاتر رفته است.

 .......................................................

از فروغ دوست داشتنی ام  خیلی عذرخواهی می کنم که خیلی تحملم کرد و خودش هم افسرده شد اما قضاوت نکرد و مرا سرزنش نکرد و گریه کرد و به روی خودش نیاورد. تا من لعنتی حالم بهتر شود .

از همین جا از همه ی دوستانی که این روزها حوصله ی شان را نداشته ام و یا حوصله ام را نداشته اند اما برویم نیاورده اند،عذرخواهی و تشکر می کنم .

 

 


برچسب‌ها: شرح حال, افسردگی
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اسفند ۱۳۹۳ساعت 8:36  توسط Masoud  | 

این خلق لعنتی بالا نمی آید، روزها تاریک است و همه چیز دوس نداشتنی است .اهمیت همه ی موضوعات دنیا کمتر از قبل شده است.این روزها واقعیت ها بدترین موضوعات اطرافم شده اند. اووووووف. 


برچسب‌ها: شرح حال, افسردگی
+ نوشته شده در  شنبه دوم اسفند ۱۳۹۳ساعت 16:5  توسط Masoud  | 

توضیح ندارد . هر زمان که گرفتاری ها  و دغدغه هایم از حد تحمل بالا می زند  مسیرم می افتد به اینجا . مدتی هست که کارهایم در هم پیچیده است .اجاره ی دفتر کارم را به سختی پرداخت می کنم . کار شیفت عصرم را  چند ماهی است رها کرده ام و درامد مطمئن ماهانه ام  سی چهل درصد کمتر شده است . آپارتمانم را باید تا  آخر فروردین خالی کنم و  دنبال جای دیگری باشم که با این اجاره ها و پول پیش ها  بسختی می توانم جای  مناسبی گیر بیاورم. مراجعانم را  یکی درمیان کنسل می کنم  و مراجعان دیگر هم یکی در میان مرا کنسل می کنند . مجادلات بی معنای خانوادگی  و فامیلی ذهنم را مغشوش تر کرده است . هوای آلوده ی اصفهان  هم همیشه هست . بی رونقی و بحران و اغتشاش و اضطراب در لحظه های این روزهایم جریان دارد . بدهکاریها کم کم  دارند حس می شوند و پس انداز  ته حسابم  هر ماه  کمتر و کمتر می شود .درمانده نشده ام ، حس می کنم از عهده ی سختی های فعلی برمیایم .اما عصبی هستم .حساس و پرخاشگر هستم . حتی برخی مراجعان  تغییر روحیه ام را حس می کنند .  و به همین علت است که این روزها  کسی را ویزیت نمی کنم .

هفته ی قبل سه تا ایمیل از سه تا مجله ی علمی داشتم  که همزمان با هم سه تا از مقالات ارسالی ام را پذیرش کرده بودند ، برای ویرایش یک هفته زمان مقرر شده بود دو سه روز دیر ایمیل ها را خواندم . به زور توانسته ام دوتایش را ویرایش و باز ارسال کنم . آن هم  ویرایشی پا در هوا  که نمی دانم پذیرش نهایی بشود یا خیر . واقعا روزها  فکرم و وقتم مغشوش است.

این روزها  فکرم خیلی مغشوش است .مغشوشم . 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 10:10  توسط Masoud  | 

خلاقیت ام کم شده است

احساس می کنم روزهای متمادی پرداختن به کارهای روزمره و روتین و نخواستنی به حد زیادی خلاقیت ام را در  همه ی زمینه ها خشکانده است .به آرشیو اینجا که نگاه می کنم ملغمه ایی از افکار و ددغدغه ها می بینم که این روزها  کمتر نشانی از آنها در ذهنم نمی یابم .حقیقتش ، برای نوشتن یک پست ساده دچار مشکل شده ام . اینکه موضوع دندان گیری برای نگارش  نیافته ام از کمتر شدن محرک های اطرافم نیست . در حقیقت  و شوربختانه  ذهن بنده هستند که دیگر مانند قبل کاوشگر و خلاق تشریف ندارند .روزگاری برای نوشتن از ترک های دیوار برنامه داشتم برای  توضیح شرح حال یک لحظه یا یک دقیقه چندصد کلمه و چند ده خط می نگاشتم و می خواندم و باز هم  ادامه می دادم . اتفاقات حول و حاشیه ام را  با جلوه ی بیشتری روایت می کردم و بسط می دادم و ازنوشتن یک پست چند ده خطی در مورد چند ثانیه اتفاق معمولی کیفور می شدم .این روزها خبری از این مدل خلاقیت ها و ایده پردازی ها نیست .  با اینکه مطالعه را و خواندن را  بیشتر از قبل به عنوان قسمتی از سبک زندگی ام ادامه می دهم ،اما انگار ابداع و ابتکار در اندیشیدن ، باور پردازی و نگاشتن عنصری متفاوت از یادگرفتن و خواندن است .

.........................................

رنگ آمیز عزیز . با سلام و احترام

اگر این پست را خواندید  در قالب یک کامنت خصوصی نشانی و شماره تماستان را برای بنده مرقوم بنمایید.  حقیقتش  دوست دارم  هدیه ایی برایتان بفرستم .پاکت کتابتان را که نشانی و شماره تماس شما بر روی آن نوشته شده بود گم گرده ام .

.........................................

به این فکر می کنم که چرا هیچ یک از پست های اینجا عکس ندارد . اصلا چرا این وبلاگ مدت هاست جنبه ی گرافیکی اش را از دست داده است . بیشتر در موردش فکر می کنم .

.........................................


برچسب‌ها: شرح حال, خلاقیت, دوست, عکس
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم دی ۱۳۹۳ساعت 10:42  توسط Masoud  | 

هر روز که می گذرد بهانه های اضطراب برای آدم ها بیشتر می شود  و آرامش متلعق به سالهای دوری است که هیچ کس یادش نیست .

من خیلی از اضطراب می دانم . می همه ی دارو های ضد اضطراب را می شناسم . من همه ی درمان شناختی  رفتاری و فرامدرن اختلالات اضطرابی را می شناسم  . 

من خیلی از اضطراب  می ترسم.

# پی نوشت . شعر نبود  شعر گونه نخوانید .


برچسب‌ها: اضطراب, من
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم آذر ۱۳۹۳ساعت 9:1  توسط Masoud  | 

این روزهای  سرد و دودآلود  خستگی از تنم  به سختی خارج می شود . دردسر های ریز و درشت  چسبیده به زندگی شهری جسم و جانم را  فرسوده تر از قبل کرده است .  زود به زود  سرما می خورم  و خیلی دیر علاج می یابم . سردردهای نفرت آور چند ساعته مدتی است که گریبانم را گرفته اند. الان چند مدتی ایست که  گلویم مدام چرک دارد . سرفه های خشک عذاب آور می کنم  و یک احساس ضعف خفیف همیشه ی شبانه روز همراهم است . خسته شده ام . اضطراب های مهمل در لحظه هایم جاری اند و بندرت می شود  رهایم  کنند. امروز هم سرما خورده ام  ، به سختی سر کار آمدم . مجبورم  عصر  دو سه تا مراجع را کنسل کنم . مجبورم عصر را به جای آنکه  کنار  رودخانه و درخت های سرخ و زرد قدم زنان بگذرانم ، به زور آنتی هیستامین و  کلداکس کنار بخاری کز کنم و بخوابم .

خسته ام . از روزهای کوتاه و سنگین خسته ام . از سرماخوردگی خسته ام . از مراجعانم  خسته ام . از بهزیستی و کارمندان نفهمش  خسته ام  . از اخبار های بی بی سی  خسته ام . از اتوبوس های شهری خسته ام . از دود گازوئیل نیمه سوخته خسته ام . از تاکسی ها و پول خرد ها  خسته ام. از نگرانی های مالی و حساب نیمه خالی خسته ام . از جلسات گروه درمانی مزخرف  خسته ام .از مقالات بچگانه ی دانشجویی خسته ام . از سمینارهای کاسبکارانه خسته ام . از اس ام اس های تبلیغاتی خسته ام . از نگرانی برای زاینده رود  خسته ام . از درمان ها شناختی رفتاری خسته ام . از تقاضاهای احمقانه نسخه خسته ام . از پوزه های یک وری دخترکان ناراضی خسته ام . از عابربانک های شلوغ خسته ام.  از مذاکرات وین خسته ام . از مسافرت های کنسل شده خسته ام . از فتوشاپ خسته ام . از عکاسی های روزمره خسته ام . از در  دیوار ، از بوی سیگار از تابلوهای ال ای دی  از ماموران  شهرداری  از مددکاران اجتماعی . از پزشکان دماغ سربالا از متخصصهای دزد . از فیسبوک  از دست تکان دادن برای تاکسی ها از . . .   از . . .   از . . .  خسته ام

هوم . فعلا چیزی  یادم نیست . اینها مجموعه ی خستگی های  این روزهای من است .

پی نوشت : از سر خستگی از سر بیماری  از سر کسالت

 


برچسب‌ها: خستگی, روزمرگی, بیماری
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم آذر ۱۳۹۳ساعت 17:46  توسط Masoud  | 

جامعه ی ما جامعه ی افسردگی های اپیدمیک است.
جامعه ی ما جامعه ی آشفتگی های پنهان و آشکار است.
جامعه ی ما جامعه ی آنتی سوشیال های ستایش شده است.
جامعه ی ما تعریف ثابتی از حقیقت . عدالت . زیرکی و اخلاق ندارد .
جامعه ی ما جای اصول اخلاقی نیست .همه ی اصول بنابه مصالح قابل تغییرند .
کمی عصبی شده بودم .حداقل اندازه ی چند خط سبک شدم .خنک شدم آرام شدم.

پی نوشت: این که خطوط از کوتاه به بلند ردیف شده اند کاملا تصادفی است. باور کنید.

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم خرداد ۱۳۹۳ساعت 8:55  توسط Masoud  | 

مطالب قدیمی‌تر