هرچندگاهی یک فنجان

خلاقیت ام کم شده است

احساس می کنم روزهای متمادی پرداختن به کارهای روزمره و روتین و نخواستنی به حد زیادی خلاقیت ام را در  همه ی زمینه ها خشکانده است .به آرشیو اینجا که نگاه می کنم ملغمه ایی از افکار و ددغدغه ها می بینم که این روزها  کمتر نشانی از آنها در ذهنم نمی یابم .حقیقتش ، برای نوشتن یک پست ساده دچار مشکل شده ام . اینکه موضوع دندان گیری برای نگارش  نیافته ام از کمتر شدن محرک های اطرافم نیست . در حقیقت  و شوربختانه  ذهن بنده هستند که دیگر مانند قبل کاوشگر و خلاق تشریف ندارند .روزگاری برای نوشتن از ترک های دیوار برنامه داشتم برای  توضیح شرح حال یک لحظه یا یک دقیقه چندصد کلمه و چند ده خط می نگاشتم و می خواندم و باز هم  ادامه می دادم . اتفاقات حول و حاشیه ام را  با جلوه ی بیشتری روایت می کردم و بسط می دادم و ازنوشتن یک پست چند ده خطی در مورد چند ثانیه اتفاق معمولی کیفور می شدم .این روزها خبری از این مدل خلاقیت ها و ایده پردازی ها نیست .  با اینکه مطالعه را و خواندن را  بیشتر از قبل به عنوان قسمتی از سبک زندگی ام ادامه می دهم ،اما انگار ابداع و ابتکار در اندیشیدن ، باور پردازی و نگاشتن عنصری متفاوت از یادگرفتن و خواندن است .

.........................................

رنگ آمیز عزیز . با سلام و احترام

اگر این پست را خواندید  در قالب یک کامنت خصوصی نشانی و شماره تماستان را برای بنده مرقوم بنمایید.  حقیقتش  دوست دارم  هدیه ایی برایتان بفرستم .پاکت کتابتان را که نشانی و شماره تماس شما بر روی آن نوشته شده بود گم گرده ام .

.........................................

به این فکر می کنم که چرا هیچ یک از پست های اینجا عکس ندارد . اصلا چرا این وبلاگ مدت هاست جنبه ی گرافیکی اش را از دست داده است . بیشتر در موردش فکر می کنم .

.........................................


برچسب‌ها: شرح حال, خلاقیت, دوست, عکس
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم دی 1393ساعت 10:42  توسط Masoud  | 

هر روز که می گذرد بهانه های اضطراب برای آدم ها بیشتر می شود  و آرامش متلعق به سالهای دوری است که هیچ کس یادش نیست .

من خیلی از اضطراب می دانم . می همه ی دارو های ضد اضطراب را می شناسم . من همه ی درمان شناختی  رفتاری و فرامدرن اختلالات اضطرابی را می شناسم  . 

من خیلی از اضطراب  می ترسم.

# پی نوشت . شعر نبود  شعر گونه نخوانید .


برچسب‌ها: اضطراب, من
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم آذر 1393ساعت 9:1  توسط Masoud  | 

این روزهای  سرد و دودآلود  خستگی از تنم  به سختی خارج می شود . دردسر های ریز و درشت  چسبیده به زندگی شهری جسم و جانم را  فرسوده تر از قبل کرده است .  زود به زود  سرما می خورم  و خیلی دیر علاج می یابم . سردردهای نفرت آور چند ساعته مدتی است که گریبانم را گرفته اند. الان چند مدتی ایست که  گلویم مدام چرک دارد . سرفه های خشک عذاب آور می کنم  و یک احساس ضعف خفیف همیشه ی شبانه روز همراهم است . خسته شده ام . اضطراب های مهمل در لحظه هایم جاری اند و بندرت می شود  رهایم  کنند. امروز هم سرما خورده ام  ، به سختی سر کار آمدم . مجبورم  عصر  دو سه تا مراجع را کنسل کنم . مجبورم عصر را به جای آنکه  کنار  رودخانه و درخت های سرخ و زرد قدم زنان بگذرانم ، به زور آنتی هیستامین و  کلداکس کنار بخاری کز کنم و بخوابم .

خسته ام . از روزهای کوتاه و سنگین خسته ام . از سرماخوردگی خسته ام . از مراجعانم  خسته ام . از بهزیستی و کارمندان نفهمش  خسته ام  . از اخبار های بی بی سی  خسته ام . از اتوبوس های شهری خسته ام . از دود گازوئیل نیمه سوخته خسته ام . از تاکسی ها و پول خرد ها  خسته ام. از نگرانی های مالی و حساب نیمه خالی خسته ام . از جلسات گروه درمانی مزخرف  خسته ام .از مقالات بچگانه ی دانشجویی خسته ام . از سمینارهای کاسبکارانه خسته ام . از اس ام اس های تبلیغاتی خسته ام . از نگرانی برای زاینده رود  خسته ام . از درمان ها شناختی رفتاری خسته ام . از تقاضاهای احمقانه نسخه خسته ام . از پوزه های یک وری دخترکان ناراضی خسته ام . از عابربانک های شلوغ خسته ام.  از مذاکرات وین خسته ام . از مسافرت های کنسل شده خسته ام . از فتوشاپ خسته ام . از عکاسی های روزمره خسته ام . از در  دیوار ، از بوی سیگار از تابلوهای ال ای دی  از ماموران  شهرداری  از مددکاران اجتماعی . از پزشکان دماغ سربالا از متخصصهای دزد . از فیسبوک  از دست تکان دادن برای تاکسی ها از . . .   از . . .   از . . .  خسته ام

هوم . فعلا چیزی  یادم نیست . اینها مجموعه ی خستگی های  این روزهای من است .

پی نوشت : از سر خستگی از سر بیماری  از سر کسالت

 


برچسب‌ها: خستگی, روزمرگی, بیماری
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم آذر 1393ساعت 17:46  توسط Masoud  | 

جامعه ی ما جامعه ی افسردگی های اپیدمیک است.
جامعه ی ما جامعه ی آشفتگی های پنهان و آشکار است.
جامعه ی ما جامعه ی آنتی سوشیال های ستایش شده است.
جامعه ی ما تعریف ثابتی از حقیقت . عدالت . زیرکی و اخلاق ندارد .
جامعه ی ما جای اصول اخلاقی نیست .همه ی اصول بنابه مصالح قابل تغییرند .
کمی عصبی شده بودم .حداقل اندازه ی چند خط سبک شدم .خنک شدم آرام شدم.

پی نوشت: این که خطوط از کوتاه به بلند ردیف شده اند کاملا تصادفی است. باور کنید.

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم خرداد 1393ساعت 8:55  توسط Masoud  | 

چهارپاره ایی که سالها قبل با عشق به همسرم هدیه دادم . به پاس همه ی دوست داشتنی هایش

 

همیشه خنده به لبهایش ، همیشه بوسه به لبهایم

فروغ آهوی معصومی ، اسیر گنگی شـبهایم

فروغ ، صبح دل انگیزی ،که از طراوت خورشیدش

منی که تلخ تر از زهرم ، سهیم فصل رطبهایم

 

منی که سردم و خاموشم ، منی که زردم وپاییزم

به یمن اینکه تو می تابی .دلم خوش است نمی ریزم

به یمن آنکه تو می تابی ، به لطف آنکه تو می باری

از عشق روشن و پرنورم ، از عشق جاری و لبریزم

 

هزار تکه ی ابرت را به آسمان دلم دادی

شبیه آب، چه معصومی شبیه باد، چه آزادی

تو ای فرشته ی آبانی که از سلاله ی بارانی

چه ساده ماندی و باریدی بر این غریبه ی مردادی*

 

خرابه های بیابانم، ببخش چهره ی پیرم را

ببار داغ درونم را، ببخش جان اسیرم را

تو ابر خیس بهارانی ، اگرچه سهم بیابانی

ببار تا که برویانی، هزار ساله کویرم را

 

* احتمالا خیلی از دوستان می دانند همسرم اصالتا از خطه ی شمال ، متولد آبان ماه و من اصفهانی متولد مردادم.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم اردیبهشت 1393ساعت 11:1  توسط Masoud  | 

فرقی ندارد

چشمان دخترکی باشد میان اتوبوس
یا دست های فرشته ایی ایستاده در مه
فرقی نیست
میان ابرهای کوهستان رحیم آباد*
با
ساختمان نیمه کاره ی دروازه غار
تفاوتی نمی کند
بنفشه های دود گرفته ی میدان شهید آوینی
یا
شکوفه های گیلاس دشت های فوجی یاما
امروز
فقط می خواهم شاعر باشم

مسعود پناهی/ 7 اردی بهشت 93/ اتوبوس

رحیم آباد : ارتفاعات شمالی ایران که ابرهای رویایی ایی دارد

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم اردیبهشت 1393ساعت 11:41  توسط Masoud  | 

باران

نبیره ی خورشید است

و خورشید

زنی از روستا ، که آهو بره ها را دایه بود

باران  ، حالا

با نرگس های در آغوش

سبز می شود

زرد می شود

سرخ می شود

و خور شید

از آن بالا  نگاه می کند


مسعود پناهی . فروردین 93


برچسب‌ها: شعر سپید
+ نوشته شده در  شنبه سی ام فروردین 1393ساعت 11:21  توسط Masoud  | 

نمی دانم کسی یادش هست یا نه .(شرحش در آرشیو همین جا هم هست )بهمن ماه 1391 بود دو سه ماهی قبل از ازدواجم روزهایی که با همسرم شدیدا درگیر خرید های معمول قبل از مراسم بودیم با اتفاق گرفتارکننده ایی رو برو شدیم، ماشینم را سرقت کردند. البته پلیس مدتی بعد پیدایش کرد. ماشین پیدا شد اما کیف دستی ام که حاوی تمام مدارک شناسایی و بانکی و مقدار نسبتا زیادی پول نقد و چند گواهینامه پژوهشی و سابقه کار علمی و تجربی بود توسط سارق عزیز رفت که رفت . یادم هست تا مدتها کارت ملی شناسنامه گواهینامه و عابربانک نداشتم حتی دفترچه ی بیمه ام هم رفت .

دردسرهای زیادی کشیدم . از این اداره به آن اداره و روزهای زیادی را صرف گرفتن المثنی کردم . حساب های بانکی ام مدتی مسدود بود و برای گرفتن پول از بانک باید از هفت خوان رستم رد می شدم آن هم دو ماه قبل از برگزاری مراسم عروسی .
بعد از چند ماهی هم سارق محترم مرحمت فرموده و بخشی از مدارک بنده را توی داشبورد یک ماشین سرقتی دیگر به یادگار گذاشته بودند و همین لطف شان هم باعث شد دو سه ماهی به اتهام سرقت خودرو آواره ی آگاهی و دادگاه باشم. بعد از این اتفاقات مدتها هر کیفی که شبیه کیفم می دیدم احساس می کردم کیف خودم است و حاملش سارق مدارکم . این قضیه گذشت ...

1393/01/24- عصر محل کارم ، کلینک درمان اعتیاد
جوان 27 ساله ایی وارد اتاقم شد . یک هفته ایی بود پذیرش شده بود . سوء مصرف چندگانه متاامفتامین و هروئین و کراک، پرونده ی پزشکی اش می گفت هفته ی اول درمان لغزش داشته است . از او در باره اینکه چرا لغزش کرده سوال کردم . شروع کرد به بهانه بافی کردن . و دروغ گفتن ، با توجه به وضعیتش از او در باره سابقه اش پرسیدم . تازه از زندان آزاد شده بود جرمش سرقت ماشین . کنجاو شدم . پرسیدم کجاها دزدی می کردی. چی می دزدیدی . یک ماه بعد از سرقت ماشین من دستگیر شده بود . سوالاتی کردم تا به یقین نود درصدی رسیدم سارق ماشین من همین آقا پسر بوده است .
شرایط روانی نامساعدی داشت . اصلا به مصاحبه انگیزشی جواب نمیداد . به شدت دروغ می گفت و مقاومت داشت . پدرش از وضعیتش میگفت که چقدر غیر قابل تحمل است . جهیزیه ی خواهرش را فروخته است . به گوشواره های دخترخاله ی چهار ساله اش رحم نکرده . و رفتاری های دیگری که نگارشش متن را طولانی تر از حوصله می کند . خلقش به شدت متناوب بود و پرخاشگری های خطرناک داشت .
ترجیح دادم به یک مرکز بستری ارجاعش دهم . یک دوره توانبخشی برایش ضروری بود نظرم را به کادر درمان گزارش دادم .
دروغ است بگویم از دستش به خاطر این هم دردسری که برایم درست کرد عصبانی نیستم .اما حقیقتش میزان خشمم خیلی کمتر از زمانی است که نمی شناختمش .
من درمانگر خوبی برای او نخواهم بود .
وقتی داشت از اتاق خارج می شد گفت : آقای دکتر قول می دهم سربلندتان کنم !

پیش خودم گفتم شما یک بار حسابی از خجالت من در آمده اید !ممنونم !!



برچسب‌ها: سرقت, شرح حال, اعتیاد
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم فروردین 1393ساعت 11:47  توسط Masoud  | 


یک حادثه ی شگرف بیدار شوید !
رویایی و ناب و ژرف! بیدار شوید

ای مردم شهر من شمارا به خدا!
بیدار شوید برف ! بیدار شوید

مسعود / بداهه/از راه دور/28دی .

+ نوشته شده در  شنبه پنجم بهمن 1392ساعت 11:17  توسط Masoud  | 

مطالب قدیمی‌تر