تبليغاتX
هرچندگاهی یک فنجان

هرچندگاهی یک فنجان

روزهای دو نفره

آخرین روزهای ته مانده دوران خانه پدری را می گذارنم. پنج شنبه  همین هفته  جشن ازدواج من و بانو منعقد است. جدا از تمام گرفتاری ها و دردسر های برگزاری این مدل مراسم .احساس شیرینی ته ذهنم جا خوش کرده است که کمی تازگی دارد. بعدا  شرح ماجرا را مفصل تر عرض خواهم کرد .


برچسب‌ها: تاهل, ازدواج
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 9:6  توسط Masoud  | 

دزدی از این بدتر نمی شود

چند روزی پیش سارقی نا محترم کیفم دستی ام را با تمام محتویات داخلش  به سرقت برد.تقریبا هر مدرکی که دال بر احراز هویت داشتم  داخل کیف بود .کارت ملی  شناسنامه و گواهینامه ،دفترچه بیمه و چندین گواهی و  سابقه تحقیق و دوره ی علمی و کارت پایان خدمت،چند نامه ی اداری و چند صد هزار تومن پول و دسته کلید های مرکز مشاوره و منزل خودم  و چند کارت بانکی و دفترچه حساب و در مجموع  تمام آنچه  برایم اهمیت داشت. 
پولها مال خودش ، اصلا نوش جانش.اگر مدارکم را گم و گور نکند آتش نزند از آن ها سوء استفاده نکند و بیندازدشان توی صندوق پست، واقعا جوانمردی کرده است.
حساب کرده ام برای  گرفتن المثنی حدود سیصد هزار تومان باید هزینه کنم .حاضرم همین مبلغ را بدهم و گرفتاری سرگردانی در  ادارات مختلف را نکشم. کمی از این بدشانسی بی موقع مستاصل شده ام .
طبق رسم این مدل بدشانسی ها  چند تا کاغذ  پرینت کردم و به در و د دیوار مناطق مختلف چسباندم تا اگر سارق عزیز بعد از نوش جان کردن پول های داخل کیف به قصد رهایی از دردسر مدارک آن را جایی رها کرده باشد و کسی هم از سر کنجکاوی پیدایش کرده باشد. زحمت بکشد تماس بگیرد و مژدگانی دریافت کند. چند نفری زنگ زدند اما هر چند نفرشان بی فایده بودند .
شما نیز اگر به تصادف مدارکی از بنده در جوی آبی یا بلوار خیابانی پیدا کردید زحمت بکشید از همین جا تماس بگیرید.اتفاق است دیگر ممکن است شما یابنده ی مدارک من باشید. مژدگانی هم بروی چشم .

بزودی بیشتر و مفصل تر از این بد شناسی عجیب برایتان خوانم نوشت

................................................................................


برچسب‌ها: سرقت, مدارک شناسایی, مژدگانی
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1390ساعت 12:50  توسط Masoud  | 

امروز روز نوستالژیکی بود.

امروز وب نگاریده های سالهای هشتاد تا هشتاد و هشت  خودم  را که ردپایش هنوز در دنیای وب پیدا می شود می خواندم .امروز  چند ساعتی را  میان گذشته هایم گذراندم . چقدر گریه داشتم که نکردم.دوست داشتنی های روزهای نه چندان دور که شعر بود شعر بود و دود بود و عشق بود و شوق تازه بودن همه چیز و ذوق خواستن همه کس .آن روزها آنقدر جوان بودیم که لبهامان همیشه شکاف داشت از فرط اعتقاد،و آنقدر تازه بودیم که چشم هامان همیشه برق برق می می زد از شدت اشتیاق. آن روزهای عاشقانه ،آن روز های عارفانه ، آن روزهای دوست داشتنی که دنیا را بدون بدی هایش می دیدیم  و درک می کردیم و لمس می کردیم و دوست داشتیم و فکر نمی کردیم به چیز هایی که دوست نداشتیم. امروز چند ساعتی را با گذشته های  نه چندان دورم طی کردم. برای منی که تا خرخره در باید ها و نباید های حال فرو رفته ام . اندکی رجعت به دوردست های پشت سر تجربه ی بدیعی بود .دوردست هایی که دغدغه ها کمتر بود و عاشقانه ها شفاف تر . امروز روز نوستالژیکی بود.

 

 


برچسب‌ها: نوستالژیک, خاطرات, من, وب نگارش
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390ساعت 10:9  توسط Masoud 

من، بی پولی ، مزلو، غزل نیمه کاره

برای منی که مدتهاست  غزلی کامل نسروده ام این چند بیت که انعکاس این روزهای غالب آدم های این روزگار است  حکم درد  و دل را دارد . چند بیتش را می نویسم و از خیر چند بیتش می گذرم .  دغدغه های شخصی این روزهای من که از جامعه ی اطرافش رنگ گرفته است . با یک داخل پرانتز نه چندان مربوط  و نه چندان نا مربوط.

(هرگاه به تعالی و رشد آدم ها در این روزهای مبادا و مباد فکر می کنم و اینکه چرا ما گاهی اوقات اینقدر در رعایت اولیه ترین موازین اخلاقی و انسانی لنگ می زنیم.تجسم مثلث آبراهام مزلو  در ذهنم  این قانون همیشگی را یاداوری می کند :انسانی که نیاز های اولیه ی و متوسطش را تامین شده و ارضاء شده نبیند ،مجالی برای رشد اخلاق و خود شکوفایی و تعالی روح و ذهن در وجود خودش نمی یابد .) یقینا غم نان مجال هیچ تفکر غیری  به انسان نمی دهد. 

این روزهای  بی رگ  بی باران ،این روزهای سرد زمستانی
نوستالژی  غریب شب تعطیل شب گریه های آخر مهمانی

تکمیل می شوند  عبارت ها با اندکی نگاه به دنیایمان
دیروزهای رفته ی بی احساس  امروز های مانده ی حیرانی

مشغول عشق هستم و درگیرم، درگیر مشکلات که افتاده است
ساقی شکست جام شرابش را بازار فقر و عشق و پریشانی

بی رحمی عجیب خدادادی، این نعمتی که مرگ به ما داده است
دنیای اضطراب و تب و تحریم  دنیای دیپ لماسی  حیوانی

......
 و
الی   آخر

................................................................................


برچسب‌ها: آبراهام مزلو, غزل, شرح حال
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم بهمن 1390ساعت 10:20  توسط Masoud  | 

رجعت به لعنتی ها

قسمتی از یک غزل(پایین پست) که پارسال سرهم کردم . شرح یک قدم زدن از سر ناچاری و دوست نداشتنی بود در یک پارک  دوست نداشتنی تر . و آدمهای دور و بر که به طرز احمقانه ایی بدبختی های  فطری شان را پشت ژست های متمدنانه  پنهان کرده بودند .خیلی دوستش نداشتم از بابت ابیاتی که بوی خودشیفتگی و بدبینی و تهوع گرفته بود .حاصل یک احساس بیزاری چند روزه که در شرایط سخت آن روزها  تشدید شده بود .برای کسی که رشته ی تحصیلی و کاری اش روانشناسی باشد این دسته  احساسات و این قیبل شعر ها می تواند خیلی بحث انگیز بشود .معمولا نگاه جامعه از روانشناس جماعت انتظار شخصیت و رفتاری عصا قورت داده و خط به خط منطقی دارد ،آنچنان که  در فیلم ها  و سریال های آموزنده تلوزیون دیده است.این تصور به حدی غلط و دور از منطق است که تصور مریض نشدن پزشک ها یا خلاف نکردن پلیس ها  و . . .  

اما این یک حقیقت است که کسانی که با تحلیل های روانشناختانه سر و کار دارند بیشتر از دیگران از ساختار های ناموزون جامعه دچار دلزدگی و دلمردگی می شوند .

نمی دانم چرا این روزها برخی ابیاتش بی اختیار و بصورت ناهشیار سر زبانم افتاده است .انگار با هوای این روزهای من و اطراف من خیلی همخوانی پیدا کرده است . یک مدل رجعت احساسی به حال و هوای سرایش غزل.(پی نوشت دارد )

دو بیتش را از بابت رجوع به منبع ذکر می کنم اما از خیر باقی ابیات شعر از این حیث که خیلی از نظرم دوست داشتنی و روانشناس مابانه نیست می گذرم .

در این هوای منجمد کیپ لعنتی

بیزارم از کشیدن این پیپ لعنتی

. . . . .

افسوس اگر که شهر نمی شد دهات ما

شاید نبود این همه خوش تيپ لعنتی

................................................................................

 پی نوشت :

۱:نمی دانم توانستم منظورم را از این پست کامل و مفصل بیان کنم یا خواننده را دچار گیجی کرده ام . به هرحال توضیح برخی احساسات  بعضی وقتها  آسان نیست .

۲:  لطفا در  نظرات بیان نکنید که  دچار افسردگی شده ام . افسردگی اصلا برچسب مناسبی برای این شرایط نیست.

 


برچسب‌ها: لعنتی ها, روانشناسی, شعر
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 9:27  توسط Masoud  | 

بهانه ایی برای شعر خواندن

همیشه یادمان می رود تاثیری که رسانه ها بر  ذهن ما داشته اند . این روزها جای زیادی برای تفکر  خلاق  در ذهن ها باقی نمانده است.  آدم های اسیر رسانه  که هر جزء  کوچک و بزرگ  زندگیشان را رسانه  تعیین می کند، نمی توانند ادعای آزاد بودن داشته باشند . آزادی واقعی زمانی محقق می شود که ذهنها را از قید و قانون های  رسانه ایی رها کنیم . هر تفکری که  ادعای آزادی  انسان می کند  لاجرم برای پیروزی باید  آزادی  آدم ها را  به سیره ی خودش تعریف و تحدید کند . اینکه هر روزی از مکتبی خوشمان بیاید و روزی از آن سرخورده شویم  و سراغ ایسم  دیگری برویم   خودش  عین  نبود آزادی است . هرکسی به فراخور استعدادی که دارد  سراغ  ایده ایی می رود .  استعداد شامل همه ی زمینه های ذهنی و روانی و  محیطی آدم هاست . هر انسانی  که  در قید مکتبی قرار دارد . قسمتی از سلیقه ی آدم ها مال خودشان  است و قسمتی زیادتری از آن قید و بندی است که به واسطه ی سلیقه شان از سوی مکتب مورد سلیقه شان به  آنها تحمیل می شود .  اینجاست که نمی توانند خیلی وقت ها تفکیک کنند  درست و نادرست را و می شوند توده ی پست همیشگی که پیرو  و تلقین پذیر است است .

ما به  واسطه ی سلیقه مان در دام مکتب ها می افتیم  و از همان جا آزادی مان را از دست می دهیم .

................................................................................

چند مدتی پیش دوستی بزرگوار دفتر شعرش را که به تازگی هم منتشر شده بود برایم  فرستاد. اشعار خانم رنگ آمیز طوسی را با اشتیاق خواندم .و فضای دوست داشتنی اطرافش را که در اشعارش نمود داشت خوب  لمس کردم.  آنچه که نظرم را   بیشتر جلب کرد ، تواضع و بزرگواری  این بانوی  مهربان است که  کتابش را با  با انبوهی از مهربانی و شکوه برایم پست کرد .کتابی که یقینا اگر آن را در ویترین کتاب فروشی هم میدیدم با خواندن یک غزل  خریدارش می شدم. عاطفه رنگ آیز طوسی شخصیتی دوست داشتنی دارد .بزرگواری و مناعت طبع ایشان را در کمتری شاعری دیده ام. و این جملات خالی از هر گونه اغراق است .

غزل های  عاطفه رنگ آمیز  طوسی نمونه ی بسیار خوبی از غزل زنانه است .. غزل کلاسیک ظریف با وزن های طولانی و قافیه های گوش نواز . غزل زنانه ،فضای زنانه دارد از حیث ترکیب واژه ها و استعاره ها .مضمون ها روان است .در نوع خودش .فضای جاری این روزهای زن ایرانی دوست داشتنی در شعر رنگ آمیز جریان دارد .واژه ها ظریفند و اگر کمی دقت شاعر در سرودن کمتر شود درست مثل ظرافت روح زنانه می شکنند .دغدغه های شاعر از بین ابیات قابل لمس است .شاعر دنیایش را بامهارت به دیگران عرضه کرده است. دنیای امروز شاعر زن ایرانی .دوست داشتنی های آشنا. غریبه های وهم انگیز اما جذاب .گلایه از تمام نبودن ها و نباید های نخواستنی .سایه ی سنگین عشقی  کمرنگ که در آفتاب مهربانی زن رنگ باخته است .و جای پای فروغ فرخزاد شاعر ترین زنی که می شناسیمش .اینها اشتراک شعر زنانه است. 

خانم  رنگ آمیز  در قافیه پردازی و مضمون سازی هنرمندانه و استادانه عمل کرده است .در فضای شعرش به راحتی می توان نفس کشید. ناگفته نماند که اندک زمانهایی هم هست که خواننده دچار کسالت می شود. که البته قصور در چیدن اشعار هم در کتاب هم هست.عاطفه شاعری خوش دست است .گمان نمی کنم  نیاز به معرفی چون منی داشته باشد .پشت شعر های عاطفه  سابقه ی در خور توجه ادبی  نهفته است. شعر را شناخته است  شاعری را فهمیده است و با شعر خوب حرف می زند.

اوج کار شاعر آنجاست که با روحیه ایی لطیف ، دغدغه های آدم های اطرافش را به تصویر می کشد و چون تصویر ساز خوبی است ،خوب تر ازآنچه  در واقعیت هست ،می توان ماجرا ها را لمس کرد .شعر  بی بی عذرا ، مادر و پدر نمونه های  محبوب من هستند .

منتظر مانده ام زمانه فرصتم بدهد تا عمیق تر از آنچه تاکنون خوانده ام  دفتر شعر رنگ آمیز را مطالعه کنم. یقینا در فرصتی  نزدیک با عمقی بیشتر تک تک ابیات را از حیث فضا و محتوا و فنون سرایش ، تنفس خواهم کرد.

 


برچسب‌ها: شعر, عاطفه رنگ آمیز طوسی, نقد
+ نوشته شده در  شنبه سوم دی 1390ساعت 13:21  توسط Masoud  | 

پاییز و پیپ و پالتو شده است همه چیز نخواستنی من.

همیشه زمانهایی تنهایم میگذارد که از همیشه بیشتر نیازش دارم . این یک تراژدی کاملا شخصی است اما آنقدر غم بزرگی را به دل آدم  اجبار می کند  که تحملش بدون فرافکنی به کاغذ و وبلاگ قابل تصور نیست. جزئیات امر بماند برای دل بی صاحب خودم . من مانده ام و خانه یی  سرد و بی تقدس وپیپ و کیسه ی توتونی که هرروز دارد لاغر تر می شود . سکون عجیبی اندامهایم را در بر گرفته است . دندانهایی که هر روز زرد تر می شوند  خانه ام مدتهاست غرق بوی توتون شده است . وقتی او نیست و سرما  هم هست  بوی توتون سوخته به این زودی ها از اتاقم محو نمی شود.  مادرم هم تحمل این عطر نخواستنی را ندارد . خودم هم تحمل این فضای نخواستنی را ندارم. از خانه  بیرون میروم  با شال گردن وپالتو و کیفی پر از کاغذ. مدت هاست پولی خرج نکرده ام.  لذت خرج کردن هزار تومان ناقابل برای قهوه  یی کنار زاینده رود  شده است حسرت این روزهایم.  همیشه وقتی او نیست  همینطور می شوم.  همیشه وقتی او را می رنجانم  و  او می رنجاندم همینطور می شوم. ابلهانه است اگر انتظار داشته باشم  همیشه تحملم کند . وقت هایی که  زیاد پیپ می کشم. وقت هایی که غرق نگاه کردن به  آسمان می شوم . وقت هایی که فلسفه می بافم. وقتهایی که  عصبی می شوم . وقتهایی که فرق می کنم . فریاد میشکم . این طبیعی است که  تحمل ناپذیری ام را درک کند و فکر چاره باشد.  فکر چاره باشد برای خودش و نه درمانی برای من . 

پاییز و پیپ و پالتو  شده است همه چیز  نخواستنی  من. من غرق در هیچ شده ام و به دیوار پنجه میکشم.  با آنکه هزار راه برای تحلیل روابط متقابل بین آدمها بلدم . با اینکه هزار  تئوری  برای   ترک نشخوار بیهوده ی افکار آموخته ام. با آنکه شاگردانم را هر روز  بیشتر به سوی زیستن  کارامد و شکوفا فرامی خوانم . با آنکه سمینار های  آموزنده  ی مدیریت روان برگزار می کنم.  خودم خیلی عجیب گرفتار  تلاطمات  درونی ام شده ام. خیلی عجیب  گرفتار شده ام. 

 


برچسب‌ها: افسردگی, پیپ, پالتو, گلایه
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1390ساعت 20:51  توسط Masoud  | 

نامه ی سرگشاده برای دخترکی با موهای مواج

من یادم رفت  آخر آبان هر سال دخترکی به دنیا می آید . با موهایی مواج و چشمهایی عمیق .

دختر جذاب قصه ی من با شال گردن صورتی بلند و کفشهای صورتی خیس.

مرا ببخش، برای همه ی دست و پا گم کردن هایم . همه ی حواس پرتی هایم    همه ی کودکی هایم که تنها مخاطب امن نامه هایش را هر روز می رنجاند.  رنج آور است  همسری داشته باشی که  روانشناس است اما خیلی وقتها پریودهای روحی اش به حد جنون پیشروی می کند. شاعر است  اما پاسخ همه ی پیامهای عاشقانه ات  فقط ، شب بخیر می گوید . تحصيلكرده است اما درا مدش کفاف ساده ترین  لوطی گری های عاشقانه را نمی دهد . رنج آور  همه احساست را تقدیم منی کنی که خیلی توی خوبی برای من تویی که حالا من شده است برای من ، نبوده است . من به من ظلم می کند و من غمگین می شود و من غمگین می شوم و همه چیز سیاه می شود . وقتی من من و من تو فاصله دار می شویم  ولو اندکی ولو ذره ایی .و این نهایت سیاه بختی من است .

انقدر تولدت را تبریک نگفتم که به دنیا آمدی ، گریه کردی ، تا ظهر گریه کردی و ظهر طاقت نیاوردی  و از پر قنداقت با دستمال صورتی چهارگوشت اشک هایت را پاک کردی و به بی حواس ترین همسر دنیا تلفن زدی که لطفا بیا من چند ساعت است که متولد شده ام .

و این منم که عمیقا اعتراف می کنم .

 


برچسب‌ها: عشق, دل نوشته, همسر
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آبان 1390ساعت 21:22  توسط Masoud  | 

به دنبال فرصتی برای نفس کشیدن

میان روزهای هفته به دنبال  فرصتی برای نفس کشیدن می گردم . دلمشغولی های بلااجبار کاری و تحصیلی و اداری کمترین فرصتی برای پرداختن به دوست داشتنی ها نمی دهند. تنها دلخوشی ام روزهای غنیمتی تعطیل است که این روزها کمتر پی هم می افتند تا بشوند دو سه روز پیوسته و لقمه ی گلوگیر برای رفتن پی دلخوشی ها.تعطیلی های چند روزه ی چندماه پیش که  بیشتر مایه ی کسالت بودند و فحش به بی حساب کتابی درو دروازه ی این مملکت ٬حالا شده اند غنیمت نایاب فرار از دغدغه های بلاجبار روزگار نان و استرس.

.....................................................................

خیلی دلم می خواهد برایم شرایطی فراهم می شد تا چند روزی از صبح تا شب فقط شعر می خواندم و پیپ می کشیدم. آنوقت می دیدید چند ماهه کتاب شعرم چاپ میشد.

.....................................................................

وبلاگ خوب اگر سراغ دارید  به من معرفی کنید. این روزها وبلاگها خیلی دلچسب نیستند.

.....................................................................


برچسب‌ها: گرفتاری, آرزوها, دوست داشتنیها
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آبان 1390ساعت 10:48  توسط Masoud  |