تبليغاتX
هرچندگاهی یک فنجان
دوشنبه 4 آبان1388
مرخصی کنار جنگل در آغوش دریا
از روزهای صفر و یکی هیچ  خاطره یی ندارم  .  چند روزی هست تمام شده است.باتمام خوشیها و ناخوشی هایش. روزهای مرخصی خوب تر از همیشه می چسبد  در هوای  دلچسب جنگل و بوی  دم دریا.  همه چیز روبراه است.  ملالی نیست فعلا.

 

+ نگارش ساعت 11:29 مسعود.
جمعه 17 مهر1388
دلتنگی های در آغوش.
دلم برای خودم تنگ شده است  اینجا هیچ کس نیست  جز صدایی که از میان سیم های تلفن می آید.

و من در انتظار ۱۲ روز آینده

حالا تو هی اخم کن . حالا تو هی نخند. وقتی تو نمی خندی  انتظار درد بزرگی نیست. دلم برای خودم تنگ شده است.خودم را  باتو قسمت کرده ام. دلم برای تو تنگ شده است.  

+ نگارش ساعت 12:23 مسعود.
جمعه 3 مهر1388
می گذرد اما به سختی
نیمی از  آموزشی گذشته است و من هنوز به خیلی چیز ها عادت نکرده ام. همه چیز می گذرد .  به سختی اما می گذرد. این روزها احساس عجیبی دارم. کمی حساس تر شده ام. هوای سرد تهران این روزها  بهتر به تنم می چسبد.  و روزهایی که رفت یکی یکی شان باعث خوشحالی بیشترم می شود.  این سومین پست  دلتنگی های صفر یک است.  در بیست و هفت روز مانده به پایان آموزشی و دومین هفته ایی که همسرم را ندیده ام. و مادرم را و همه ی آنهایی که دوستشان دارم. جمعه ی بعد که امیدوارم بتوانم چندساعتی را با آنها بگذرانم .اینجا  به آن بدی و سختی که همه فکر می کنند نیست.  اما به آن خوبی و شیرینی که خودم فکر میکردم هم نیست.

پی نوشت:این پنج شنبه نگهبان بودم . روز سختی بود.اما تمام شد و تنها دلخوشی ام همین چند ساعت جمعه هاست.سرگردانی در خیابان های بی روح تهران . کافی نت های بیست و چهار ساعته ایی که بوی دوست داشتنی هایم را به مشام می رساند.

+ نگارش ساعت 14:29 مسعود.
پنجشنبه 19 شهریور1388
دلتنگی های صفر یک
همه  چیز  نخواستنی است.  شب های پادگان زود می گذرد و  روز هایش  دیر . کافورمی خوریم.  گربه ها هم  نرینه اند .  غروب می خوابیم . نیمه شب  بیدار می شویم. و همه چیز نخواستنی است. تنها لحظه های مرخصی برایم  غنیمت است تا سری به  خود  خودم بزنم.  وقسمتی  ازمن که  اینجا آرام گرفته است. امروز  روز بیستم است و  چهارشنبه هفته ی آینده میان دوره  ی موعود. نیمی از روزهای لعنتی دارد تمام می شود. با همه ی سازگاری هایم. با همه ی پوست کلفتی ام اعتراف می کنم سخت می گذرد.امید به آینده تنها دلخوشی ام است . تنها دلخوشی ام این است که  آینده زود می آید.زود می آید ..

 

پی نوشت :ثانیه های با تو بودن بهترین ثانیه های  خدمت سربازی است.تنها مونسم  تلفن عمومی ایست که صدای تو را برایم  ارمغان می آورد.

+ نگارش ساعت 16:27 مسعود.
جمعه 13 شهریور1388
آن مرد رفت
خوب یابد میگذرد.خدمت نامقدسی که دوست داشتنی نیست فعلا. تنها دلخوشی ام دفتر کوچکی ایست که شبها قبل از خاموشی کمی نگاهش می کنم.نیمه شب ها برمی خیزیم و عصرها می خوابیم بدون اینکه ذره ایی  فایده به دنیا عرضه کنیم.  تفنگ های نخواستنی را بردوش می کشیم . با پوتین های سیاه گل لگد می کنیم.و تنها گذر روزها دلخوشمان می کند. کلاهم را بالاتر می گذارم تا آفتاب بی دریغ تر شود. تنها  گذران روزها دلخوشمان می کند.

پی نوشت:این فقط یک یادگاری است بروی دیوار . تا روزهای بهتر پیش رو بیاید و آنگاه با حسی نوستالژیک   یادگاری ام را نگاه کنم .

+ نگارش ساعت 10:25 مسعود.
پنجشنبه 29 مرداد1388
دیگر تنهایی ام قرق نیست

ستاره ستاره پولك بر سینه .دم نیست دنباله دار است در دل آسمان شور. چگونه می شود عاشقش نشوند مرغان ماهیخوار .

.................................................

پی نوشت: دیگر تنهایی ام قرق نیست برای خودم. بی انصاف باشم اگر شكر نگویم این همه با تو بودن را

 

+ نگارش ساعت 12:27 مسعود.