تبليغاتX
هرچندگاهی یک فنجان

 
قسمتی از یک غزل(پایین پست) که پارسال سرهم کردم . شرح یک قدم زدن از سر ناچاری و دوست نداشتنی بود در یک پارک  دوست نداشتنی تر . و آدمهای دور و بر که به طرز احمقانه ایی بدبختی های  فطری شان را پشت ژست های متمدن انه شان پنهان کرده بودند .غزلم راخیلی دوست نداشتم از بابت ابیاتی که خیلی بوی خودشیفتگی و بدبینی و تهوع گرفته بود .حاصل یک احساس بیزاری چند روزه که در شرایط سخت آن روزها  تشدید شده بود .برای کسی که رشته ی تحصیلی و کاری اش روانشناسی باشد این دسته  احساسات و این قیبل شعر ها می تواند خیلی بحث انگیز بشود .معمولا نگاه جامعه از روانشناس جماعت انتظار شخصیت و رفتاری عصا قورت داده و خط به خط منطقی دارد ،آنچنان که  در فیلم ها  و سریال های آموزنده تلوزیون دیده است.این تصور به حدی غلط و دور از منطق است که تصور مریض نشدن پزشک ها یا خلاف نکردن پلیس ها  و . . .  

اما این یک حقیقت است که کسانی که با تحلیل های روانشناختانه سر و کار دارند بیشتر از دیگران از ساختار های جامعه دچار دلزدگی می شوند .

نمی دانم چرا این روزها برخی ابیاتش بی اختیار و بصورت ناهشیار سر زبانم افتاده است .انگار با هوای این روزهای من و اطراف من خیلی همخوانی پیدا کرده است . یک مدل رجعت احساسی به حال و هوای سرایش غزل.(پی نوشت دارد )

دو بیتش را از بابت رجوع به منبع ذکر می کنم اما از خیر باقی ابیات شعر از این حیث که خیلی از نظرم دوست داشتنی و روانشناس مابانه نیست می گذرم .

در این هوای منجمد کیپ لعنتی

بیزارم از کشیدن این پیپ لعنتی

. . . . .

افسوس اگر که شهر نمی شد دهات ما

شاید نبود این همه خوش تيپ لعنتی

................................................................................

 پی نوشت :

۱:نمی دانم توانستم منظورم را از این پست کامل و مفصل بیان کنم یا خواننده را درچار گیجی کرده ام . به هرحال توضیح احساسات  بعضی وقتها خیلی آسان نیست . بخصوص که احساسات از نوع منفی هم باشد.

۲:  لطفا در  نظرات بیان نکنید که  دچار افسردگی شده ام . افسردگی اصلا برچسب مناسبی برای این شرایط نیست.

 

+ نگارش  یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 9:27  توسط Masoud  | 

همیشه یادمان می رود تاثیری که رسانه ها بر  ذهن ما داشته اند . این روزها جای زیادی برای تفکر  خلاق  در ذهن ها باقی نمانده است.  آدم های اسیر رسانه  که هر جزء  کوچک و بزرگ  زندگیشان را رسانه  تعیین می کند، نمی توانند ادعای آزاد بودن داشته باشند . آزادی واقعی زمانی محقق می شود که ذهنها را از قید و قانون های  رسانه ایی رها کنیم . هر تفکری که  ادعای آزادی  انسان می کند  لاجرم برای پیروزی باید  آزادی  آدم ها را  به سیره ی خودش تعریف و تحدید کند . اینکه هر روزی از مکتبی خوشمان بیاید و روزی از آن سرخورده شویم  و سراغ ایسم  دیگری برویم   خودش  عین  نبود آزادی است . هرکسی به فراخور استعدادی که دارد  سراغ  ایده ایی می رود .  استعداد شامل همه ی زمینه های ذهنی و روانی و  محیطی آدم هاست . هر انسانی  که  در قید مکتبی قرار دارد . قسمتی از سلیقه ی آدم ها مال خودشان  است و قسمتی زیادتری از آن قید و بندی است که به واسطه ی سلیقه شان از سوی مکتب مورد سلیقه شان به  آنها تحمیل می شود .  اینجاست که نمی توانند خیلی وقت ها تفکیک کنند  درست و نادرست را و می شوند توده ی پست همیشگی که پیرو  و تلقین پذیر است است .

ما به  واسطه ی سلیقه مان در دام مکتب ها می افتیم  و از همان جا آزادی مان را از دست می دهیم .

................................................................................

چند مدتی پیش دوستی بزرگوار دفتر شعرش را که به تازگی هم منتشر شده بود برایم  فرستاد. اشعار خانم رنگ آمیز طوسی را با اشتیاق خواندم .و فضای دوست داشتنی اطرافش را که در اشعارش نمود داشت خوب  لمس کردم.  آنچه که نظرم را   بیشتر جلب کرد ، تواضع و بزرگواری  این بانوی  مهربان است که  کتابش را با  با انبوهی از مهربانی و شکوه برایم پست کرد .کتابی که یقینا اگر آن را در ویترین کتاب فروشی هم میدیدم با خواندن یک غزل  خریدارش می شدم. عاطفه رنگ آیز طوسی شخصیتی دوست داشتنی دارد .بزرگواری و مناعت طبع ایشان را در کمتری شاعری دیده ام. و این جملات خالی از هر گونه اغراق است .

غزل های  عاطفه رنگ آمیز  طوسی نمونه ی بسیار خوبی از غزل زنانه است .. غزل کلاسیک ظریف با وزن های طولانی و قافیه های گوش نواز . غزل زنانه ،فضای زنانه دارد از حیث ترکیب واژه ها و استعاره ها .مضمون ها روان است .در نوع خودش .فضای جاری این روزهای زن ایرانی دوست داشتنی در شعر رنگ آمیز جریان دارد .واژه ها ظریفند و اگر کمی دقت شاعر در سرودن کمتر شود درست مثل ظرافت روح زنانه می شکنند .دغدغه های شاعر از بین ابیات قابل لمس است .شاعر دنیایش را بامهارت به دیگران عرضه کرده است. دنیای امروز شاعر زن ایرانی .دوست داشتنی های آشنا. غریبه های وهم انگیز اما جذاب .گلایه از تمام نبودن ها و نباید های نخواستنی .سایه ی سنگین عشقی  کمرنگ که در آفتاب مهربانی زن رنگ باخته است .و جای پای فروغ فرخزاد شاعر ترین زنی که می شناسیمش .اینها اشتراک شعر زنانه است. 

خانم  رنگ آمیز  در قافیه پردازی و مضمون سازی هنرمندانه و استادانه عمل کرده است .در فضای شعرش به راحتی می توان نفس کشید. ناگفته نماند که اندک زمانهایی هم هست که خواننده دچار کسالت می شود. که البته قصور در چیدن اشعار هم در کتاب هم هست.عاطفه شاعری خوش دست است .گمان نمی کنم  نیاز به معرفی چون منی داشته باشد .پشت شعر های عاطفه  سابقه ی در خور توجه ادبی  نهفته است. شعر را شناخته است  شاعری را فهمیده است و با شعر خوب حرف می زند.

اوج کار شاعر آنجاست که با روحیه ایی لطیف ، دغدغه های آدم های اطرافش را به تصویر می کشد و چون تصویر ساز خوبی است ،خوب تر ازآنچه  در واقعیت هست ،می توان ماجرا ها را لمس کرد .شعر  بی بی عذرا ، مادر و پدر نمونه های  محبوب من هستند .

منتظر مانده ام زمانه فرصتم بدهد تا عمیق تر از آنچه تاکنون خوانده ام  دفتر شعر رنگ آمیز را مطالعه کنم. یقینا در فرصتی  نزدیک با عمقی بیشتر تک تک ابیات را از حیث فضا و محتوا و فنون سرایش ، تنفس خواهم کرد.

 

+ نگارش  شنبه سوم دی 1390ساعت 13:21  توسط Masoud  | 

همیشه زمانهایی تنهایم میگذارد که از همیشه بیشتر نیازش دارم . این یک تراژدی کاملا شخصی است اما آنقدر غم بزرگی را به دل آدم  اجبار می کند  که تحملش بدون فرافکنی به کاغذ و وبلاگ قابل تصور نیست. جزئیات امر بماند برای دل بی صاحب خودم . من مانده ام و خانه یی  سرد و بی تقدس وپیپ و کیسه ی توتونی که هرروز دارد لاغر تر می شود . سکون عجیبی اندامهایم را در بر گرفته است . دندانهایی که هر روز زرد تر می شوند  خانه ام مدتهاست غرق بوی توتون شده است . وقتی او نیست و سرما  هم هست  بوی توتون سوخته به این زودی ها از اتاقم محو نمی شود.  مادرم هم تحمل این عطر نخواستنی را ندارد . خودم هم تحمل این فضای نخواستنی را ندارم. از خانه  بیرون میروم  با شال گردن وپالتو و کیفی پر از کاغذ. مدت هاست پولی خرج نکرده ام.  لذت خرج کردن هزار تومان ناقابل برای قهوه  یی کنار زاینده رود  شده است حسرت این روزهایم.  همیشه وقتی او نیست  همینطور می شوم.  همیشه وقتی او را می رنجانم  و  او می رنجاندم همینطور می شوم. ابلهانه است اگر انتظار داشته باشم  همیشه تحملم کند . وقت هایی که  زیاد پیپ می کشم. وقت هایی که غرق نگاه کردن به  آسمان می شوم . وقت هایی که فلسفه می بافم. وقتهایی که  عصبی می شوم . وقتهایی که فرق می کنم . فریاد میشکم . این طبیعی است که  تحمل ناپذیری ام را درک کند و فکر چاره باشد.  فکر چاره باشد برای خودش و نه درمانی برای من . 

پاییز و پیپ و پالتو  شده است همه چیز  نخواستنی  من. من غرق در هیچ شده ام و به دیوار پنجه میکشم.  با آنکه هزار راه برای تحلیل روابط متقابل بین آدمها بلدم . با اینکه هزار  تئوری  برای   ترک نشخوار بیهوده ی افکار آموخته ام. با آنکه شاگردانم را هر روز  بیشتر به سوی زیستن  کارامد و شکوفا فرامی خوانم . با آنکه سمینار های  آموزنده  ی مدیریت روان برگزار می کنم.  خودم خیلی عجیب گرفتار  تلاطمات  درونی ام شده ام. خیلی عجیب  گرفتار شده ام. 

 

+ نگارش  دوشنبه چهاردهم آذر 1390ساعت 20:51  توسط Masoud  | 

من یادم رفت  آخر آبان هر سال دخترکی به دنیا می آید . با موهایی مواج و چشمهایی عمیق .

دختر جذاب قصه ی من با شال گردن صورتی بلند و کفشهای صورتی خیس.

مرا ببخش، برای همه ی دست و پا گم کردن هایم . همه ی حواس پرتی هایم    همه ی کودکی هایم که تنها مخاطب امن نامه هایش را هر روز می رنجاند.  رنج آور است  همسری داشته باشی که  روانشناس است اما خیلی وقتها پریودهای روحی اش به حد جنون پیشروی می کند. شاعر است  اما پاسخ همه ی پیامهای عاشقانه ات  فقط ، شب بخیر می گوید . تحصيلكرده است اما درا مدش کفاف ساده ترین  لوطی گری های عاشقانه را نمی دهد . رنج آور  همه احساست را تقدیم منی کنی که خیلی توی خوبی برای من تویی که حالا من شده است برای من ، نبوده است . من به من ظلم می کند و من غمگین می شود و من غمگین می شوم و همه چیز سیاه می شود . وقتی من من و من تو فاصله دار می شویم  ولو اندکی ولو ذره ایی .و این نهایت سیاه بختی من است .

انقدر تولدت را تبریک نگفتم که به دنیا آمدی ، گریه کردی ، تا ظهر گریه کردی و ظهر طاقت نیاوردی  و از پر قنداقت با دستمال صورتی چهارگوشت اشک هایت را پاک کردی و به بی حواس ترین همسر دنیا تلفن زدی که لطفا بیا من چند ساعت است که متولد شده ام .

و این منم که عمیقا اعتراف می کنم .

 

+ نگارش  یکشنبه بیست و نهم آبان 1390ساعت 21:22  توسط Masoud  | 

میان روزهای هفته به دنبال  فرصتی برای نفس کشیدن می گردم . دلمشغولی های بلاجبار  کاری و تحصیلی و اداری کمترین فرصتی برای پرداختن به دوست داشتنی ها نمی دهند. تنها دلخوشی ام روزهای غنیمتی تعطیل است که این روزها کمتر پی هم می افتند تا بشوند دو سه روز پیوسته و لقمه ی گلوگیر برای رفتن پی دلخوشی ها.تعطیلی های چند روزه ی چندماه پیش که  بیشتر مایه ی کسالت بودند و فحش به بی حساب کتابی درو دروازه ی این مملکت ٬حالا شده اند غنیمت نایاب فرار از دغدغه های بلاجبار روزگار نان و استرس.

.....................................................................

خیلی دلم می خواهد برایم شرایطی فراهم می شد تا چند روزی از صبح تا شب فقط شعر می خواندم و پیپ می کشیدم. آنوقت می دیدید چند ماهه کتاب شعرم چاپ میشد.

.....................................................................

وبلاگ خوب اگر سراغ دارید  به من معرفی کنید. این روزها وبلاگها خیلی دلچسب نیستند.

.....................................................................

+ نگارش  شنبه چهاردهم آبان 1390ساعت 10:48  توسط Masoud  | 

این روزها  به حدی آشفته بوده ام که گاهی اوقات درون مایه های اصلی زندگی ام را از یاد می بردم .  فشارها٬ تنش ها ٬ استرس ها ٬دغدغه های بی پایان نان و جان٬ نخواستنی های  اجباری روزگار که آرام آرام خرده های روحم را می تراشند و زمین می ریزند و از من منی می سازند که برای من  اصلا دوست داشتنی نیست. این که دارم از زندگی دور می شوم حقیقت بزگ تلخلی ایست. .حکایت روح خسته ایی که برای تن دادن به  باید های زمانه دارد خرده های پوسیده ی  خودش را تاوان می دهد و کم کم  آنقدر شکننده و کوچک شود که با نسیمی درهم بشکند و با  قطره بارانی وا برود و فرو برود میان زمین.

.....................................................................

دخترک هجده ساله  کنار خیابان می ایستاد و با زیبایی خیره کننده اش هر ماشینی  که اندکی شهوت را و زنانگی را می شناخت وادار با ایستادن می کرد . سوار  می شد٬ لبخندی می زد .به چشمهای حریص راننده و شروع می کرد به لوند حرف زدن. چند دقیقه ایی که از حرف زدن می گذشت راننده ترمز می کرد و از او می خواست بی دردسر پیاده شود .دخترک هم فحشی می داد و پیاده می شد.

مادرش اینها را با اشک برای من تعریف می کرد .میگفت :چهار ساله که بود  دکترش با اصرار از من میخواست بگذارمش بیمارستان روانی ها ٬نظرش این بود که این دختر بزرگ که می شود نمی توانم کنترلش کنم .حالا می فهمم منظورش چی بوده.

با معصومیتی عجیب حرف می زد .چشمانی بسیار زیبایی داشت بدنی زنانه که در اوج ظرافت بود. می گفت برای این اینجا آمده که خیلی خواستگار دارد .مردد است که ازدواج کند یا نه - من تازه هجده سالمه. همه میگن حیفه خواستگار هایت را این قدر با عجله رد می کنی .بهتره یکی شون را انتخاب کنی و بری سر زندگی خودت . این آخری .لیسانس حقوق داشت .پدرش دوتاخانه براش خریده بود یکی حیاط دار یکی آپارتمانی ٬کارمند هم بود خیلی هم خوشتیپ بود ٬ اما مرددم جواب مثبت بدهم می ترسم با سن کم ازدواج کنم و آینده ام خراب بشه.

مادرش می گفت : دور از چشم من آرایش غلیظ می کند .از خانه فرار می کند می رود کنار خیابان . مردم هم به تصور اینکه از آن زن هاست سوارش می کنند. وقتی چند کلمه ایی حرف می زند می فهمند حالش خوب نیست از ترس دردسر پیاده اش می کنند و در می روند . بعد می آید خانه به پدر بزرگش می گوید امروز هم یک خواستگار داشتم که زانتیا داشت.خوشم نیامد ردش کردم. پدرش هم بیمار بود . اعتیاد هم داشت سه سال پیش تصادف کرد و فوت شد. من هم چند سالی است که افسردگی شدید دارم ٬ دارو مصرف می کنم . مانده ام از دست این دختر و کارهایش به کجا پناه ببرم. حالش که بد می شود دارو نمی خورد . هرچه هم اصرار کنم  فایده ندارد. دکترش می گوید از هفت سالگی بای پولار بودنش مشخص بوده (Bipolar disorder) . هرچه هم بیشتر بماند سخت تر می شود اداره اش کرد .

نیم ساعتی با دخترک صحبت کردم .ظاهرا متقاعد شد که فعلا زود است ازدواج کند .شاید این باعث شود از رفتارهای بی محابای جنسی اش دست بردارد. قرار شد داروی کاهش میل جنسی هم مصرف کند. چند مرکز نگهداری بیماران اعصاب و روان مزمن هم به مادرش معرفی کردم .گرچه امیدوار نیستم بشود در این مراکز به مدت طولانی ماندگارش کرد . دلم خیلی برای این دسته بیمارها می سوزد . احساساتی شده ام.

ر ج به اختلال افسردگی مانیک دپرسیو (اختلال دوقطبی نوع اول )

 

+ نگارش  سه شنبه نوزدهم مهر 1390ساعت 11:9  توسط Masoud  | 

فرار می کنم از این شهر می روم به دهاتی که مردمش بچه هاشان را نبندند به ریتالین و آمفتامین به این بهانه که بیش فعالند . جایی که مترو نباشد . بی آر تی نباشد . ترافیک نباشد . بی اعتنایی نباشد. فرار میکنم به دهات. اتاقی کرایه می کنم و کشاورزی می کنم. ماهی می گیرم . زیر کرسی میخوابم و پیپ می کشم. اگر روزی  مرگ  من فرا رسید و این تصمیم را عملی نکرده بودم . بدانید ناکام مرده ام .

+ نگارش  یکشنبه دهم مهر 1390ساعت 8:55  توسط Masoud  |